یاد گرفتم که عشق با تمام عظمتش دو سه ماه بیشتر زنده نیست
یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله و فاصله یعنی دو خط موازی که هیچگاه به هم نمی رسند
یاد گرفتم در عشق هیچکس به اندازه خودت وفادار نیست
و یاد گرفتم هر چه عا شق تری ، تنهاتری
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم.
خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم.
خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم.
در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم.
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
.و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد.
چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی.
خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی.
خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم.
خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!
اگر روزی تهدیدت کردند، بدان در برابرت ناتوانند!
اگر روزی خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست!
اگر روزی ترکت کردند، بدان با تو بودن لیاقت می خواهد
(نظــــر یــــــادتـــون نره!!!!!!!!!!!!!!!!!!! )
روز اول خیلی اتفاقی دیدمت...
روز دوم الکی الکی چشمهام به چشمت افتاد...
هفته بعد دزدکی بهت نگاه کردم...
ماه بعد شانسی به دلم نشستی
وحالا سالهاست یواشکی دوست دارم
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. در حالی که
مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و
هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با
لذت لمس میکرد فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با
لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را میشنیدند
و از پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند.
ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند.
باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.
او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن
باران میبارد، آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای
پسرتان پزشک مراجعه نمیکنید؟
مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم.
امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند !!!

مینویسم، چون میدانم هیچ گاه نوشتههایم را نمیخوانی،
حرف نمیزنم، چون میدانم هیچ گاه حرفهایم را نمیفهمی،
نگاهت نمیکنم، چون تو اصلا نگاهم را نمیبینی،
صدایت نمیزنم، زیرا اشکهای من برای تو بیفایده است،
فقط میخندم، چون تو در هر صورت میگویی من دیوانهام