سرمو گذاشته بودم رو شونش. آروم دستشو دور کمرم حلقه کرد.بهش گفتم
يه چيزي بگم؟ گفت بگو. گفتم دوستت دارم....
گفت من بيشتر گفتم نه من بيشتر. گفت اصلا دوتامون به يه اندازه
گفتم باشه.فقط من يه کوچولو بيشتر .خنديد.به چشمام نگاه کرد
اما نمي دونست اين آخرين باريه که به چشمام زل ميزنه ولي
من خوب ميدونستم.يه گوشه نشستيم سرمو گزاشتم رو سينش
گفتم برام قصه بگو.
شروع کرد.قصه همون شاهزاده خانوم خوشکلو برام گفت
چشماشو بسته بود و قصه مي گفت صداي قلبشو ميشنيدم
خيلي دوسش داشتم هنوزم دارم ميدونم دلش برام خيلي تنگ ميشه
منم دلم خيلي براش تنگ ميشه اما بايد برم نميتونم بيشتر
از اين بمونم واسه هردومون بهتره.ازتو جيبم يه بسته تيغ بيرون آوردم.
هنوز چشماشو بسته بود.صداي قلبش گوشمو نوازش ميداد
خيلي بهش بد کردم.دوسش دارم...
يکي از تيغارو ميکشم بيرون ميزارمش روي مچ دسته چپم....
من بايد اين کارو بکنم. ميترسم اگه يه لحظه بيشتر صبر کنم پشيمون بشم.
خدايا خيلي دوستش دارم...
کاش اينو بفهمه زير لب ميگم دوست دارم...دوست دارم...
اشکام ميريزه پايين .خيلي دوست دارم... بيشتر از همه دنيا.
چشماشو باز نميکنه ديگه تصميممو گرفتم تيغو ميکشم رو دستم
درد داره اما هيچي نمي گم نمي خوام چشماشو باز کنه
گرماي لذت بخشي داره خون گرمم ميريزه رو لباسش
چشماشو باز ميکنه ميترسه به خونه من خيره شده..
اشکام هنوز ميريزه پايين ميگم بغلم کن مثه يه بچه ي آروم بغلم ميکنه
براي آخرين بار ميگم دوست دارم....هيچ کاري از دستش بر نمياد...
بريدگي عميقه لبمو ميزارم رو لباش و اين آخرين باريه که......!!!!!!
نظرات شما عزیزان:
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
آبجی جون اولا نبینم پستات رنگ غم گرفته، اینا تخصص منه!!!!
.gif)
دوما قالب وب سپیده رو بچک، عوض کردم
سوما، مگه خودم هویجم؟؟؟
خودمم آپیدم، به خودمم سر بزننننننننن!!!!
بدوووووووووووووووووووووووووو ووو
.gif)